تبليغاتX
سر سپرده

سر سپرده

تنها ترین تنهایان

سلام

 

 

 

دیگه علی مرد از همتون

 

 

 

 

معذرت می خوام  


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود

در شهر با پای پیاده

 

از کوچۀ خلوت عشق می گذرم .

 

صبح زود سرد بهاری است .

 

سر اولین خیابان چراغ قرمز می شود .

 

می گذرم .

 

پاسبانی  رو بمن سوت می زند ،

 

من رو به او لبخند .

 

او خشمناک نام مرا در دفتر روزانه اش می نویسد ،

 

زیر ستون آدمهای بد .

 

مردم تک و توک ،

 

روز دگری را جستجو می کنند .

 

چشمان سبز گربه ای با علامت تعجب مرا می نگرد .

 

کلاغی تنها ،

 

روی شاخۀ آنتنی زنگ زده ،

 

مرا ببوس را می خواند ؛

 

گر چه رهگذران زبانش را نمی فهمند .

 

می رسم چهار راه سرگشتگی ،

 

سمت راست می رود سرمنزل مقصود ،

 

سمت چپ راه بی برگشت ،

 

مستقیم راه آدم های پاک ،

 

راه پنجمی هم هست همیشه برای چو من ،

 

گرچه بی عینک یافتنش دشوار .

 

دو برادر دکانی دارند ،

 

سر دو نبش ،

 

که بنرخ روز ترا یا دکتر می کنند یا مهندس .

 

در دکانی دیگر ،

 

جوانی ماهی های قرمز نفروخته اش را زرد می کند .

 

در دکان سوم ،

 

جادوگری برای مشتری ها دفتر خاطرات می نویسد .

 

زنی با گوشۀ چشم در گوشه ای محبت می فروشد ،

 

مردی نام دوستانش ،

 

یک کسی هم نقشه ایران را .

 

آن وسط ،

 

مردی لالایی می گوید ،

 

و بسیاری گرد او جمع شده .

 

می گذرم .

  

از خانه ای صدای خاموش زنی .

 

از خانۀ دوم

 

هر کس گذر کرده ،

 

نادم شده ،

 

با لبخندی برنگ مات بر لب .

 

آخر کوچه دختر و پسری ،

 

که معلوم نیست دست کدام در دست کدام ،

 

می خواهند تا عکسشان بردارم .

 

کمی بالاتر،

 

روی سیم برق ،

 

کبوتر نامه رسان ،

 

آدرس کسی را می پرسد ،

 

آهسته در گوشش زمزمه می کنم ،

 

من نیز در پی اویم


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت


 

یادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

 تنهایی من زاده شدم .تنهایی هم من می میرم

 

 

 هر کس رسید منو شکست از همه ی دنیا سیرم

 

 

 یه عمره که تنها با غم تو این اتاق نشسته ام

 

 

 تنهایی ها با من باشیداز همه دنیا خسته ام

 


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:14 موضوع | لینک ثابت


تفسیر عشق

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد

 

به ابر گفتم عشق چيست؟باريد

 

به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد

 

به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد

 

به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد

 

و به انسان گفتم عشق چيست؟ اشک از ديدگانش جاري شد و گفت؟

ديوانگيست


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دوم فروردین 1386 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


دوستان عزیز شعری رو که می بینید خودم سرودم

 

    

 ازتون خواهش می کنم اگه کوچکترین ذوق هنری رو در من می بینید

 

اونو با دادن نظر به من اعلام کنید

 

 

 

بدیدم در نگاهت شوق پرواز                 در آن تاب وتبت برگیرم آواز

 

به خود نالیدم و از خون کردم               وجودی را که از عشق تو بردم

 

در آن لحظه که چشمان تو دیدم                  دل از دنیای توحیدی بریدم

 

خیال کردم به عشق خود رسیدم             همه خوب و بدت با جان خریدم

 

دو دیدم همچو نرگس شوق می زد          چو ابری بر سر گل اشک ریزد

 

خیال کردم صداقت رو شناختم               در آن حالی که از تو دل بباختم

 

خیال کردم وجودت پاک گیراست         وجودی که فروتن مثل خاکهاست

 

ولی از عشق تو ناکام گشتم                در آن ذن و خیال خود نشستم

 

 

 


 

نوشته شده توسط علی در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت



باز هم دنباله دارد

                       با تو بودن بی تو بودن

باز هم دنباله دارد

                       شعر بودن را سرودن

تا به کی باید بمانم

                       شعر حسرت را بخوانم

تا به کی از تو بخوانم

                       بی تو و تنها بمانم

تا به کی عشق تو را با جان و دل از خود بدانم

                       ای همه بود و نبودم

ای همه تار و پودم

                       تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم

پس بگو آن حس ویرانی کجاست؟

                       پس بگو آن عشق مستانی کجاست؟

من چرا باید بمانم

                       از تو من اما نخوانم

پس بیا تا در نگاهت

                       عشق را از نو نشانم


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 16:59 موضوع | لینک ثابت


یاد..........

امشب تو را حس می کنم در سرزمین باد ها

محو نگاهت می شوم تو کیستی ای آشنا

ای آشنا امشب چرا شعرم غریبی می کند

با هر که غیر از یاد تو نا آشنائی می کند

در عصر بی اصل و نصب،مبهوت افکار توام

باور کن ای آبی ترین بهر تو من جان میدهم

تو در نگاه تلخ من نقش خدا را داشتی

گلهای زیبا را تو در گلدان فکرم کاشتی

در خلوت زردم تو را با عشق سودا می کنم

تصویر خوبیها توئی حیران منم،حیران منم

تقدیر را در گوشه ای از زندگی ام باختم

با یاد چشم سبز تو ، با درد غربت ساختم

ای کاش من هم مثل تو محو تماشا میشدم

یا مثل فکر آبی ات همرنگ دریا می شدم

در وحشت تاریک شب گر چه تو را گم کرده ام

بی هیچ غل و غش ، تو را امشب ترنم می کنم

برهیبت نورانی ات گلها تبسم می کنند

آینه ها در چشم تو خورشید را گم می کنند


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


بی وفا.....

 

تووی این دنیای نامرد دختری نابینا بود....

دختره عاشق یه پسر بود و خیلی اونو دوست داشت.....

پسرم عاشق دختر نابینا بود.....

دختره خیلی دوست داشت که روزی چشمش بینا بشه.......

یه روز یه کسی پیدا شد که دو تا چشم به دختره داد.........

دختره وقتی چشمش بینا شد ,  دید پسر هم نابیناست.......

دختره به پسر گفت برو دیگه دوست ندارم.........

پسر گفت: برو خدانگهدار ولی مراقب چشمام باش؟؟؟


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت


بنام خداوند دلهای پاک


 

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و نهم مهر 1385 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت


الهی زنده باشم تا ببینم مرگت را با دو چشمانم

ببینم سخت گریانی پشیمانی و افتادی به دامان

ببینم بر زمین خوردی . تنها وگرفتاری

سیه پوش و سیه بختی پریشان و عزاداری

هزازان بار هر روز از خدایت مرگ میخواهی

به دست خویش هر لحظه ز عمر خویش میکاهی

الهی که بپردازی تقاص هر چه را کردی

الهی احتیاج افتد تو را بر رحم نامردی

پشیمان گر شوی حتی تو را دیگر نمیخواهم

اگر همچون گدا حتی نشینی بر سر راهم

تو را هرگز نمیبخشم فراموشت ولی شاید

که پستان را فراموش و بدان را خاک می یابد.......


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت